زهره نبی زاده

نفس خدا

نوشتن

امروز ۲۸ بهمن ماه ۱۴۰۲ ساعت ۲۱:۴۱ است

روز نفس خدا، همه جا نفس خداوند در گردش است و انرژی او پخش است. من در حال نوشتن یادداشت روزانه و شهر اتفاقات امروزم. جهان چه درسی به من داد. آیا شاگرد خوبی بودم و یادگرفتم. 

هوهو می کنم و از لابه لای برگهای بی حرکت درختان عبور می کنم، برگها خودشان را جلوی پایم قربانی می کنند. من شادابی و سرزندگی و تحرک را دوست دارم همه چیز در جوار من باید بجنبد و رقصکنان، پایکوبی کند.

من همیشه از خود بی خودم ، همه را وادار می کنم صدایشان را بلند کنند. ما زنده به آنیم، که جاری و روان در حرکت مداوم باشیم.

آن درودستها نوری از پنجره ی اتاقی سوسو می زند می خواهم بروم آنجا، شاید کسی مرا صدا می زند آری آن نور چشمک می زند من شتابم را بیشتر می کنم تا زودتر خودم را به آن برسانم دستان ظریف و نحیفی در حال بستن پنجره است.

آه عزیزم دستانش قدرت ندارد! باید کمکش کنم، خودم را به او می رسانم. موهای عروسکیش از جلوی چشمانش کنار می روند، مژه هایش محکم تکان می خورند. سعی می کنم چشم در چشمانش نگاه کنم و همه ی مهربانیم را به او ابراز کنم. سریع دستش را جلوی چشمانش می گیرد نمی خواهد که اشکهایش را در درد فراق، ببینم. مثل ماری به دورش می پیچم و او را در آغوش می گیرم. با دستان کوچکش مرا لمس می کند. در آغوشم رها می شود.

بله من نفس خدا را در کنار گوشم حس کردم. آغوشش را برایم باز کرده بود عشقش تا انتهای قلبم نفوذ کرد. من خوشبخت ترینم. من انسانم و قدرت خلق هر لحظه از زندگیم به من بخشیده شده است. آری من خوشبخت ترینم. 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *