زهره نبی زاده

انتخاب های من

نوشتن

انتخاب های من

من در زندگی اتفاقات خوب و بد زیادی را تجربه کرده ام. شما چطور؟

تجربیات خوب که خوب هستند و جای هیچ بحثی نیست من خوش شانس بودم و خداوند هم روی خوشش را نشانم داد.

این باعث شد یک رخداد خوب را تجربه کنم.

اما آن روی سکه اتفاقات بد، به زمین و زمان بد گفتم. همه چیز با من سر ناسازگاری داشت. انگار خدا با من دشمن است .نه راستی  اورا می گویند مهربان است، پس چرا این کار را با من کرد. حتمن خطایی از من دیده و من را مجازات کرده است و گناهم را از دامنم پاک کرده است.

افکار

بعد فقط شنونده ی صدای افکاری هستم که هر لحظه از ذهنم می شنوم مدام در حال حرف زدن ونشخار کردن است

پدریا مادر  تو به تو کمک نکرد اگر آنها با تو یار بودند این چنین نمی شد.

دولت این دولت است که همیشه در حال خراب کردن شرایط برای من است و اجازه ی هیچ رشدی را به من نمی دهد این مملکت دیگر جای زندگی نیست.

این شهر چقد بی امکانات است. ارزشی برای کارهای من قائل نیست.

و همین طور این افکار از چپ و راست می آیند و ذهنم را در حصار می پیچند.

من درمانده می شوم و در آخر به خود سرزنشی عمیقی گرفتار می شوم.

و از زندگیم در هر لحظه بیزارمی شوم.

نقش من

این احوال من در طول چهل  سال زندگیم بوده است برای شما را نمی دانم! 

حالا که کمی از آن شر و شور جوانی فاصله گرفته ام آرام شده ام و به خودم و افکارم و جهانی که ساخته ام نگاه می کنم به خودم می گویم نقش تو در این زندگی چه بوده است؟ تویی که از همه ی دنیا طلب داری چکار کردی؟

توی که خدا برایت نخواسته است! و همش براورد شدن آرزوهایت را در زندگی دیگران دیدی. کی انگشت اتهام به سمت خودت بوده و گفتی من چکار کردم؟

و این بار عمیق و آگاهانه بهش نگاه کن. به چه نتیجه ای میرسی

حالا آن را بازگو کن بگو تو کجایی کار بودی؟

من همیشه بیرون گود بودم و هستم و به دیگران می گویم لنگش کن.

این بهترین عملکردی بوده که از خودم یادم می آید من با خودم رو راست هستم.

 می خواهم با خودم مواجه شوم. نه شخصیت بی تقصیر، مظلوم، تو سری خور، که قابل ترحم است و با گفتن اتفاقات بد زندگیش حس دلسوزی را بگیرید و از این نمد ترحم  برای خودش کلاه دلسوزی بسازد.

هر چقد بیشتر در خودم فرو رفتم. دیدم  در کنار اطرافیانی که مثل من هستند. احساس امنیت دارم. وقتی آنها هم در مورد این شرایط نا خواسته و بی تقصیریشان حرف می زنند حال من خوب می شود نه برای اینکه اون بدبخت است برای اینکه کسان دیگری هم هستند که شرایط مرا دارند تجربه می کنند. و شاید بدتر پس خوشحالم که حال من کمی بهتر است.

و این همرنگی به من قوت قلب می دهد و تازه از بدبختیم با افتخار حرف می زنم. و و این احساس همدردی عجیب مثل یک سیب لک شده مرا آلود کرده است.

راهکار

تنها یک راهکار است این ذهن آلوده را تا عمق آلودگی باید پاک کنم

اول خودم را پیدا کردم به خودم گفتم تو می خواهی جزء کدام دسته باشی دسته آلودها یا پاک ها

آلودها خیلی بیشترند و هر آن ممکن است دوباره آلوده بشی پس دست از خود سرزنشی بردار فکر کن با برداشتن لکه تو الان یک سیب سالم هستی پس ادامه بده و هر وقت دوباره آلوده شدی دوباره خودت را پاک می کنی.

برای اصلاح این آلودگی چکار کنم؟

یک دوربین بردار و روی افکارت بگیر باید آنها را تطهیر کنی چطوری ؟

این طوری؟

به این فکر کن، عمیق فکر کن. اره حق داری من همیشه از فکر کردن به خودم تفره می روم اما راه حل همین است.

باید ذهنم تنها چیزی باشد که جلوی چشمم است. و روی آن کار کنم به تمام افکارم به تمام ورودی های مغزم نگاه کنم آنها از کدام رود تغذیه می کنند سرچشمه شان از کجاست؟

می توانی بفهمی چه چیزی را به تو می گویند راستی این یک رازه  دنبال افکار گذشته ات نباش یعنی از همین لحظه شروع  کن.

الگوها

آبشخور افکارم  از الگوهای من می آیند حالا این الگوها از کجا می آیند از انتخابهای شخص شخیص خودم می آیند! از مربی هایی که خودم در زندگی انتخاب کرده ام می آیند. (مراجعه به اینجا)

پس همه چیز به من بر می گردد به من و قدرت انتخابم و حق آزادی که  در زندان حبس کردم.

انتخابهای ما در زندگی به منزله ی یک تصمیم هستند که برگزیده ایم

آنها در زندگی مثل چرخ دنده های یک ساعت هستند. هر کدام از آنها یک بخش از آن را پوشش می دهند. و همه ی انها بهم مرتبط هستند، اگر یکی از آنها لنگ بزند بقیه همه دچار اختلال شده و ساعت زندگی به درستی کار نمی کند.

شرایط

من انتخاب می کنم که در این لحظه در این مکان بنویسم. این انتخاب، انتخابهای دیگر من را تحت تاثیر قرار می دهد باید شرایط را برای این انتخابم فراهم کنم و هر کدام از آن انتخابها شرایط جدید دیگری را رقم می زنند.

اینکه با سیستم ورد بنویسم یا با کاغذ و قلم یا با نرم افزارهای گوشی فرق می کند شرایط  دیگری را وارد مرحله ای دیگر می کند یعنی همه ی ریز جزییات انتخاب ما می تواند به کاری کاملن متفاوت انجامد.

انتخاب ما را به الگوهایی هدایت می کند که می شناسیم. و از آن آگاهیم یعنی ما بر این اساس انتخاب می کنیم که در ذهن خود قبلن با آن مواجه شده ایم و این لحظه به این قطعیت می رسیم که از آن استفاده کنیم.

انتخاب ما را به  الگو ها، و الگوها  ما را به مربیان هدایت می کنند.  من دوست دارم امروز این اتفاق در زندگیم رخ دهد پس از اول صبح به این فکر می کنم که چه انتخابهای باعث رخدادن این اتفاق می شوند.

خوب انتخابها یکی یکی شروع می شود و هر کدام در زمان خودش رخ می دهد. تا ان اتفاق رخ دهد. اگر هر کدام از این آنها به نتیجه ی درست خودش نرسد این اتفاق رخ نمی دهد و کامل نیست. یا کاملن با ایده ی اولیه ی ان متفاوت است. 

نقشها همه در هم تنیده اند. پس هر انتخابی در زندگی حیاتی و قابل تامل است بهتر است به افکارمان دید عمیقتری داشته باشیم.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *