زهره نبی زاده

سرما

برف شادی

سرما

من همیشه تنها هستم به ندرت دوستی پیدا می کنم و او هم بعد از مدتی کوتاه تنهایم می گذارد.

اولین بار که همدیگر را می بینیم به استقبالم می آید در آغوشم می گیرد. زمانی که شدت دوستیم زیاد می شود. گزشی که روی پوست تنش حس می کند را احساس می کنم. دوست دارم بیشتر نفوذ کنم دوست دارم تا عمق رگ و پوست و استخوانش حس شوم.

او از بودنم لذت می برد تا وقتی که لرزه به اندامش می افتد و کم کم به خوابی ابدی فرو می رود.

و دوباره من می مانم و تنهایی بی انتها.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *